گل مامان برديا
اولين مهموني بعد چله خونه باباجون عرب
بابا جون دعوت كردن ما رو افطاري و جلو پاي شما مرغ كشتن و بناىبه رسومات خون مرغو زدن رو پيشونيت مامان جون فاطمه هم خيلي زحمت كشيده بودن ولي شما همش گريه كردي كه من نفهميدم چتشده بود چون تو اصل گريه نميكني خلاصه تا شب بيقراري كردي ما شب اونجا مونديم و فردا افطار دعوت شديم خونه خاله صديقه شما اونجا پسر خوبي بودي و ساكت و اروم پستونكتو خوردي ...
نویسنده :
صبا بانو
10:01
٤٥ روزگي بهداشت
بردياي عزيزم روز ٤٥ وزن ٤٧٠٠ قد ٥٨ و دور سر ٣٨ دكتر خيلي راصي بود و گفت وزن گيري خوبي داشتي كارهايي كه پرسيد انجام ميدي ايا لبخند ميزنه بله با چشم شما رو دنبال ميكنه ؟ بله اگر دمر بخوابونيد براي بلند كردن سرش تلاش ميكنه ؟ بله سرشو بلند ميكنه و جهتشو عوص ميكنه ...
نویسنده :
صبا بانو
9:55
سومين سالگرد ازدواج منو اميد و ٤٠ روزگي برديا
لباساي دخملونه تو تن پسري
يه ناشناس برام نظر داد منم اينجور جواب دادم گفتم بقيه هم بدونن
يه ماهگي برديا
حموم رفتن برديا با رينگ شوپول ...!
دكتر گفته كه برديا رو بعد ٧ روز ببريم حموم و اگر تا ١٠ روز رينگش نيفتاد ببريم خودش درش بياره امروز روز ٧ بود و مامانجونش پسركم رو برد حموم اينم عكس رينگ شوپول طلا ...
نویسنده :
صبا بانو
23:02















